تبليغاتX
html html html

html html :: عشق ماندگار ::

عشق ماندگار

به نام معشوق حقیقی که وفایش ازلی وابدی است



اینجا خراب آباد است برای آنهایی که

معصومیت عشق را نمیفهمند

اینجا ، ماندن دارد... عاشق شدن دارد...

 

+نوشته شده دریکشنبه 16 تیر1387ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط جواد |

تمام طول راه را در پاییز

با سبد گلی که داده بودی

و عطری که از توگرفته بود

بوییدم

انگاردیروز بود

بهار رفتنت

و من

که تا کنار وضوخانه

به دنبال تودویدم

وقتی آب بوسه میزد بر لبانت

و لمس میکرد دستهایت را

و در آغوش کشید تو را

دیگر چگونه میخواهی به رنگ ، ایمان داشته باشم!

همیشه میان باد و پاییز فاصله بوده است

مثل جان من و جان تو

اینگونه میآندیشم در پنجشنبه ای که

شب زفاف من است و عقل سرخ .

 

+نوشته شده درشنبه 15 تیر1387ساعت 6:47 قبل از ظهر توسط جواد |

شاید خود من !!

+نوشته شده درشنبه 15 تیر1387ساعت 6:44 قبل از ظهر توسط جواد |

من می گریستم و تو می خندیدی

واژه های آبی ام را اسیر قفس کردی

من اشک می ریختم و تو می خندیدی

خنده ات فا جعه تلخ گسستن بود

دلم در دستانت مچاله بود و بی تاب می تپید

صدای شکستن آرزوها یم را شنیدی و باز

خندیدی

خندیدنت را دوست دارم

حتی به

شکستنمٍٍٍٍٍٍٍ،به گریستنم

می شکنم،می گریم تا بیشتر خنده ات را ببینم.

 

+نوشته شده درجمعه 14 تیر1387ساعت 6:59 قبل از ظهر توسط جواد |

man toro ta binahaiat miparastidam vali hargez nafahmidi,,,,, eltemaset kardamo dar khod shekstam ghorooramo bazam nafahmidi,,,,ashegh naboodi ta ke befahmi dardamo ehsasamo,,,,hargez nakhasti ta ke bebini nalehaie ghalbamo,,,delamo shekasti boro*delamo shekasti boro*boro dige na nemikhamet

 

+نوشته شده درجمعه 14 تیر1387ساعت 6:34 قبل از ظهر توسط جواد |

 او خواهد آمد ...

  خواهد آمد ،

   اما با قلبی....

    او خواهد آمد ،

        شاید برای ،

        ش ر و ع ی د و ب ا ر ه

                  او خواهد آمد ،

                        شاید برای.....

                                        ....

                                                                                                     ...

 

 

+نوشته شده درجمعه 14 تیر1387ساعت 6:24 قبل از ظهر توسط جواد |

دل من تنها بود ،

دل من هرزه نبود....

دل من عادت داشت ، که بماند یک جا

به کجا ؟!

معلوم هست ، به در خانه تو !

دل من عادت داشت ،

که بماند آن جا ، پشت یک پرده توری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی...

دل من ساکن دیوار ودری ،

که تو هر روز از آن می گذری ،

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغچه بود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیدی ...؟!

+نوشته شده درسه شنبه 11 تیر1387ساعت 6:31 قبل از ظهر توسط جواد |

در اوج خاطراتم پرستوی خیالم به سویت پرمی کشد و انگاه بر شانه

هایت بوسه می زند و اگر پرهای او را کنار بزنی ورقه کاغذی را می

بینی که بر روی ان نوشته است ........

عشقم را مانند گلهای بهاری که تازه غنچه کرده و باران صداقت

بر روی آن باریده تقدیمت می کنم ..........

+نوشته شده دریکشنبه 9 تیر1387ساعت 5:37 قبل از ظهر توسط جواد |

حالا هرجا که هستی  پایه هرکی نشستی بدون این رسم رفاقت چندین و چند سالمون نبود ... آخه نبود ...

آخه این قلب خسته پایه یکی نشسته اما بدون نمی دونست می خواد بشکنه خیلی زود  ... خیلی زود..

آخه ای زخم کاری چرا آروم نداری   چرا می سورزی و می سازی و میگی دردی نداری ... بگو ... آخه بگو ...

+نوشته شده درجمعه 7 تیر1387ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط جواد |

هنوز باور نمی کنم سهم من از دوست داشتن تو

فقط چشمانی خیس و نگاهی ناتمام است

پشت دیوار انتظار تو

آسمان هم خاکستری شد

برو.....بگذار  ساده تر تمام شوم

هنوز باور نمی کنم سهم من از اتفاق تو

فقط خیالی آبی و خوابی بی آرزوست

پشت خاطرات دل تو

خاطرم آتش گرفت از سکوت تو

برو.....بگذار  ساده تر خاموش شوم

+نوشته شده درچهارشنبه 5 تیر1387ساعت 7:2 قبل از ظهر توسط جواد |

برایم بگو...

چگونه شاپرک خیال تو

 از سرانگشت خوابهای من پر کشید؟؟؟

 

 

+نوشته شده درچهارشنبه 5 تیر1387ساعت 6:51 قبل از ظهر توسط جواد |

امروز به اندازه تمام آرامشم تنها می شوم!!!

تمام...تمام شد...

صدای گم شدن مرا می شنوید؟؟؟

دیگر کسی صدایم نمی کند...

تمام غربت دلم نشان از نشان تو پیدا نمی کند

لحظه هایم چقدر خسته اند...

خسته از گذشت ثانیه های دلتنگی

خسته از حرفهای نگفته ای که چون بغضی از گلایه ...

قفلی بر خاطره هایم شده بودند

با خودم نجوا می کنم:

باز هم برای مهربانی گل یاس بفرستم؟؟؟

یا بردیوار عشق بنویسم :سنگ زدن ممنوع؟؟؟

دیگر چه فرق می کند.........

خواب باشم یا بیدار

تو باشی یا نباشی مهم این است.........

که من در خانه دلم گلی به نام محبت نمی کارم

چشمانم را می بندم

و آنقدر با قلم خیال گریه می کنم تا به انتها برسم

 

+نوشته شده درچهارشنبه 5 تیر1387ساعت 6:48 قبل از ظهر توسط جواد |

عشق يعني ترس از دست دادن تو

love is afraid of losing you

 

+نوشته شده دردوشنبه 3 تیر1387ساعت 7:59 قبل از ظهر توسط جواد |

عاشقت خواهم ماند، بي‌آن‌که بداني. دوستت خواهم داشت، بي‌آن‌که بگويم. درد دل خواهم گفت، بي هيچ کلامي. گوش خواهم داد، بي هيچ سخني. در آغوشت خواهم گريست، بي‌آن‌که حس کني. در تو ذوب خواهم

شد، بي هيچ حرارتي

 

+نوشته شده دردوشنبه 3 تیر1387ساعت 7:57 قبل از ظهر توسط جواد |

    سیبی که از تو جدا شود

                                        جاذبه زمین را گم می کند

+نوشته شده درسه شنبه 21 خرداد1387ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط جواد |

گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد

گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد

تو ميروي و آينه پر مي‏شود از بي‏كسي

از من سفر ميكني و به مرگ قصه مي‏رسي

ببين كه آب مي‏شود قطره به قطره قلب من

مرگ من و قصه ماست فاجعه جدا شدن

گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد

گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد

تو جامه‏دان پر مي‏كني من خالي از جان مي‏شوم

يك لحظه در چشمم ببين ، ببين چه ويران مي‏شوم

بعد از تو با من چه كنم با من بي‏پناه من

كجاي شب پنهان شوم كجاي اين عاشق‏شكن

تو مي‏روي و جان من گور ترنم مي‏شود

خورشيدكي كه داشتم در شب من گم مي‏شود

چيزي نگو به آينه با رازقي حرفي نزن

براي بار آخرين تنها نگاهي كن به من

+نوشته شده درسه شنبه 21 خرداد1387ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط جواد |

نمي بخشمت ....

بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي ....

نمي بخشمت ....

بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي .....

بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي ....  

و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي

 

+نوشته شده درسه شنبه 21 خرداد1387ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط جواد |

دنيا را بد ساخته اند ...

 

کسي را که دوست داري تو را دوست نمي دارد ...

 

کسي که تو را دوست دارد تو دوستش نمي داري ...

 

اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ...

 

به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و

 

اين رنج است ...

 

زندگي يعني اين....

+نوشته شده دریکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط جواد |

+نوشته شده دریکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط جواد |

 

نشستم در فراقت گريه کردم

 

تمام شب به يادت گريه کردم

 

ميان کوچه هاي سرد و خلوت

 

به يادت تا بي نهايت گريه کردن

 

تمام روز در فکر تو بودم

 

چو ديدم رد پايت گريه کردم

 

در آن خاموشي سرد و مه آلود

 

به آهنگ صدايت گريه کردم

 

تو اي ابر بهاري شاهدي که

 

چگونه به پايت گريه کردم

 

مبار اي آسمان امروز ديگر

 

که من ديشب به جايت گريه کردم

 

+نوشته شده دریکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط جواد |

آتشی روشن کرده ام

و عهد بسته ام

تا خاموش شدنش

برایت دعا بخوانم.

تمام کارهایت روبراه خوهد شد

چرا که من...

هیزمی دیگر در شومینه انداخته ام!!!

+نوشته شده درجمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط جواد |

  میخواستم :   
          
             زندگی کنم، راهم را بستند

                    ستایش کردم، گفتند خرافات است

                                عاشق شدم، گفتند دروغ است

                                            گریستم، گفتند بهانه است

                                                         خندیدم، گفتند دیوانه است

   دنیا را نگه دارید، می خواهم پیاده شوم!

                                 « دکتر علی شریعتی»

 

+نوشته شده درجمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 10:37 قبل از ظهر توسط جواد |

من از يک شکست عاشقانه مي آيم، بگذار همه براي اين اعتراف تلخ سرزنشم کنند مي گويند از صبح بنويس، ازشکست نه براي پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن. مي گويند از صبح بنويس، از آفتاب و من چگونه از خورشيد بنويسم وقتي تمام وقت، باران پنجره چشمانم را شسته است

+نوشته شده درجمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط جواد |

نگاهت را در صورتم پروا دادی

چشم در چشمم انداختی

دستم را گرفتی وبوسیدی

آن گاه گفتی فراموشم کن

من میروم!.....

+نوشته شده درشنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط جواد |

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود
 
تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطر ها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها ز ابرها بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها و شورها

به راه پر ستاره ه می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

+نوشته شده درشنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط جواد |

نگاه‌ام کن و بخند لنگه به لنگه بودن کفش‌هایم را،

 که بی‌خود از خود تا تو دویده‌ام و دریا دریا

 برای لب‌هایت بوسه چیده‌ام

 و آسمانی ستاره برای گیسوانت.

انتهای هر سفر دست‌های گشوده‌ات را می‌جویم!

این‌بار به کجا باید سفر کنم؟!

 

+نوشته شده درشنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط جواد |

چه فريبنده !!

چه صادقانه پذيرفتي! گفتم دوستت دارم  !

چه زيبا ! چه کودکانه ! با تو خوش بودم! چه ابلهانه !

آغوشم برايت باز شد !

به خاطره يک کلمه مرا ترک کردي !

چه ناجوانمردانه !

چه زود همه چيزم شدي

واژه غريبه ! چه حقيرانه ! نيازمندت شدم

 چه بيرحمانه ! خداحافظي به من آمد

من سوختم

ولي هنوز .....................غريبانه ! هم دوستت دارم

.....    ...           ..              .                    .

                                                                                 .

 

+نوشته شده دریکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط جواد |

گويند غروب جاييست كه آسمان زمين را مي بوسد من امشب براي تو غروب مي كنم كجايي اي آسمان من ؟؟

 

+نوشته شده دریکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط جواد |

چنین گفت زرتشت : عاشقِ عاشقی باش. دوست داشتن را دوست بدار. از تنفر؛ متنفر باش. به مهربانی؛ مهر بورز. با آشتی ، آشتی کن. از جدایی؛ جدا باش.

 
+نوشته شده دریکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط جواد |

وقتی آدرس خدا را از من پرسیدی

بی مجال اندیشه نشانت دادم

وقتی آسمان شکست و دستهای خدا روی زمین ریخت

مجال اندیشه نداشتم

من

به حرمت چشمانت مسلمان شدم

نماز خواندم

رقصیدم

به گریه و زاری افتادم

خندیدم

نخندیدم؟

وقتی بکارت روحم را بر باد میدادی

وقتی تمام آسمان را در چشمانت بلعیدی

وقتی که تمام آینه ها و آیه های رسولان مرده بر من وحی میشد

تو بر روی صندلی نشسته بودی و بعد رفتی

بی مجال سخنی برای من

وقتی مسلمان شدی و لبیک گفتی

تن عریان من که زیر چکمه های تاریخ سیاه و کبود شده بود

فرش عبورت شد برای

                                 ساختن

                                            آسمـــان .

+نوشته شده دریکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط جواد |